عاشقیت در پاورقی

عاشقیت در پاورقی

مجموعه داستان/ نشر چشمه/ 1383

عاشقيت در پاورقي‎

در اين داستان عاشقيت اتفاق مي افتد. عاشقيت به مثابه عشقه اي که چون مهر گياه، عاشق و مرا در لابه لاي سطور مي ‏پيچد. من، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان درهم خواهيم پيچيد که از يکديگر قابل تشخيص نخواهم بود.‏

من موهاي خرمايي کوتاهي دارم که رو ي پيشاني و شقيقه هايم چسبيده. چهل و پنج کيلو وزن دارم و قدم با کفش پاشنه ‏بلند يک متر و شصت و پنج سانت است. ليسانس ادبياتم را از دانشگاه آزاد گرفته ام. چند سالِ بعدش را هم در خانه ماندم ‏تا بالاخره توي بک مهماني "سيزده به در" در باغ يکي از اقوام با عاشقم آشنا شدم. عاشقم چشماني خمار دارد و کارمند ‏بانک مرکزي است. قدِ بلندي دارد و بسيار خوش برخورد است. وجه مشخص ديگري ندارد جز اين که مدام با نوک ‏سبيل هايش ور مي رود. در گوشه اي از باغ، عاشقم با چشمانِ خمار و گيرايش مرا مي نگرد. من غمزه آلود و شرمگين ‏سر را به زير مي افکنم و دور مي شوم. عاشقم به دنبالم مي آيد. و ساغري را به سويم مي گيرد. لحظه اي که ساغر را ‏از عاشقم مي گيرم، لختي نگاهمان با هم تلاقي مي کند. عاشقم به آرامي دستم را به سوي خودش مي کشد و ساغرم را ‏از نوشيدني اي شبيهِ شراب پُر مي کند.‏

براي اين که اين بخشِ داستان را بهتر درک کنيد، رجوع کنيد به مينياتور صفحه ي 23 اثر محمد تجويدي در ديوان ‏حافظ، تصحيح دکتر قاسم غني و علامه قزويني، چاپ بيست و سوم، آن جايي که مرد مينياتور در حالي که التماس در ‏چشمانش موج مي زند، به دامن زن مينياتور آويخته و جام شرابي را به سويش گرفته است و زن از کمر در خلاف ‏جهت مرد چرخيده و نگاهش را تا حد ممکن از او دور ساخته است. اما به رغم همه ي اينها پيداست که ميلي پنهان در ‏زير پوستش در حال فوران است. اين ميل پنهان هم چنين از نگاهي که از گوشه ي چشم به مرد مينياتوري مي کند، قابل ‏تشخيص است. به نظر مي رسد که زن مينياتوري سال ها در انتظار اين لحظه بوده و حالا که پس از سال ها مجالي ‏براي عشوه گري يافته، به رغم گونه هاي به سرخي نشسته اش، سعي دارد خونسرد و بي تفاوت جلوه کند. مرد ‏مينياتوري الته در قيد اين حرف ها نيست و با موهاي ريخته بر پيشاني و با نگاهي خيره به زن مي نگرد. مرد ‏مينياتوري تنها در فکر وصال معشوق است و هيچ ابايي ندارد از اين که قيافه اش مانند آدم هاي احمق در تاريخ ثبت ‏شود.‏

من و عاشقم در آپارتمان چهل متري اي که در خيابان حافظ اجاره کرده ايم، رو به روي تلويزيون نشسته ايم و سريالِ ‏هليکوپتر امداد را تماشا مي کنيم. من در حساس ترين لحظه ي داستان زا جا برمي خيزم، به اتاق خواب مي روم و ‏ربدوشامبر قرمز رنگي مي پوشم و جلو تلويزيون مي ايستم و موهايم را شانه مي زنم و در جواب اعتراض عاشقم، ‏اغواگرانه نگاهش مي کنم. او لبخند مي زند؛ ولي هم چنان سعي دارد داستان را دنبال کند. من دو شاخه ي تلويزيون را ‏از برق بيرون مي کشم.‏

براي درک بهتر اين بخش داستان، رجوع کنيد به کتاب آمريکايي آرام، اثر گراهام گرين، ترجمهيعزت الله فولاد وند، ‏انتشارات خوارزمي، چاپ اول، صفحه ي 143؛ آن جايي که پايل از فاولر، آن خبرنگار انگليسي با تجربه، مي پرسد: " ‏عميق ترين تجربه جنسي اي که تا به حال داشته اي، چه بوده است؟"‏

و فاولر به آن آمريکايي جوان و آرام پاسخ مي دهد: "يک روز صبح زود که در رختخواب دراز کشيده بودم و زني را ‏که ربدوشامبر قرمر تنش بود و موهايش را برس مي زد، تماشا مي کردم."‏

در آن لحظه تمام حس اروتيک آن عاقله مرد انگليسي بر اين صحنه متمرکز شده بود. صحنه اي که به احتمال قوي با ‏هيچ يک از معشوقه هايش تجربه نکرده بود؛ ولي درآن لحظه که در برج، کنار ان دو سرباز ويتنامي و ان آمريکايي ‏آرام در وحشت حمله ي وِيت کُنگ ها شب را به صبح مي رسانيد، تنها تصويري بود که ذهن خسته و پريشانش به ياد ‏مي آورد. به احتمال زياد فاولر در آن لحظه به هيچ کدام از معشوقه هايش فکر نمي کرد؛ نه به فوئونگ، آن ققنوس ‏زيباي ويتنامي، و نه به آن محبوب انگليسي اش. آن تصوير برآيند تمام لحظه هاي عاشقانه اي بود که آن مرد انگليسي ‏تجربه کرده بود.‏

من و عاشقم در کافه اي ساحلي نشسته ايم و کاپوچينومان را مزه مزه مي کينم. عاشقم تي شرت سفيدي پوشيده که به ‏خاطر شرجي هوا به تنش چسبيده است. من مانتوي سبز روشني بر تن دارم و گا ماگنولياي سفيد بزرگي را ميان دگمه ‏هاي مانتويم گذاشته ام. بوي ماگنوليايي که روي سينه گذاشته ام با بوي کاپوچينوي که از فنجانم بر مي خيزد و بوي ‏شرجي دريا به هم مي آميزد و سرم را به دوران مي اندازد. انگشتانم را روي شقيقه مي گذارم و نفس عميق مي کشم. ‏عاشقم با چشماني که نگراني دَرَشان موج مي زند، نگاهم مي کند. به عاشقم مي گويم که ماجراي غرق شدن آن دختر و ‏پسر جوان را دوباره برايم تعريف کندو او پاسخ مي دهد که از ديروز تا به حال پنج بار اين ماجرا را برايم تعريف کرده ‏است و ديگر حوصله اش را ندارد.‏

براي درک بهتر اين بخش از داستان، رجوع کنيد به کتاب مدراتو کانتابيله، اثر مارگريت دوراس، ترجمه رضا سيد ‏حسيني، انتشارات زمان، چاپ اول، 1352، صفحه ي 89؛ آن جايي که آن دِبارد با آن لباس دکولته و گل ماگنوليايي که ‏به سينه زده آشفته حال ميزِ شامِ مهماني را ترک مي کند تا به کافه بندرگاه برود و در کنار شوون گيلاس ديگري بنوشد و ‏براي اخرين بار از او بخواهد تا داستان آن زن و مرد جوان را برايش باز گويد. آن دِبارد در آن لحظه براي اولين بار ‏است که به قدرت جاوديي ِ شراب و گل ماگنوليا پي مي برد و در عين حال به شباهت باور نکردني و غير قابل انکار ‏ميان اين دو. آن دِبارد درآن لحظه در مي يابد که عطر ماگنوليا در ابتدا کاملا معصوم مي نمايد، هم چنان که نوشيدن ‏کمي شراب، اما پس از مدتي عطر گل تمام مغز را فرا مي گيرد، طوري که جايي براي هيچ فکر يا حس ديگري باقي ‏نمي گذارد، و اين دقيقا احساسي است که آن دِبارد در آن لحظه دارد: مست از عطر ماگنوليا و شراب و ذهني که به هيچ ‏چيز جز عشق نمي انديشد. عشق در ان لحظه همانند عطر ماگنوليا تمام ذهن او را انباشته و البته ملال که به همان اندازه ‏و به همان نابهنگامي ذهنش را تسخير کرده است.‏

من و عاشقم در همان آپارتمان چهل متري مان هستيم. عاشقم روي کاناپه دراز کشيده است و ليوان پُر از يخش را روي ‏سينه گذاشته و سيگاري هم به لب دارد. او به سقف خيره شده و در پاسخ سوال هاي من جواب هاي کوتاهِ بي سرو ته مي ‏دهد. من روي مبل نشسته ام و پاهايم را از دسته اش آويزان کرده ام و با حرص مجله ي "آرت اَند دکوريشين" را ورق ‏مي زنم. به عاشقم مي گويم که خاکستر سيگارش ار روي زمين نريزد. او جوابي نمي دهد و همان طور که به سقف نگاه ‏مي کند، پوزخند مي زند. مي روم بالاي سرش مي ايستم، دست هايم را روي سينه قفل مي کنم و با غيظ نگاهش مي کنم. ‏سرش فرياد مي کشم که ديگر از دستِ کارهايش خسته شده ام و حالم از خودش و آن ليواني که مدام توي دستش است، ‏به هم مي خورد. عاشقم در حالي که زير لب فحش مي دهد، ، شلوارش را مي پوشد و کمربندش را محکم مي کند. من ‏جلو در ايستاه ام و سد راهش شده ام و بِهِِش مي گويم بهتر است تمامش کند و اين قدر اداي قهرمان هاي فيلم هاي ‏امريکايي را که از دست معشوقه شان خسته9 شده اند، در نياورد. او کمرا به کناري پرت مي کند، در را به هم مي زند ‏و مي رود.‏

براي درک بهتر اين صحنه، به هيچ وجه به فيلم هاي هپي اند امريکايي رجوع نکنيد. چون من مثل جين فوندا يا جوليا ‏رابرتس به دنبال عاشقم راه نمي افتم تا او را در پارک يا يکي از کافه هاي اطراف پيدا کنم و به خانه برگردانم. پس از ‏رفتن معشوقم، من سي دي اپراي سالومه، اثر ريشارد اشتراوس را توي پخش صوت مي گذارم، روي کاناپه دراز مي ‏کشم و رمان سالومه اسکار وايلد را ورق مي زنم و هنگامي که هرود از سالومه مي خواهد به مناسبت آن شب فرخنده ‏برقصد، من نيز همراه با او رقص هفت حجاب را آغاز مي کنم، و در پايان هنگامي که سالومه سر بريده ي يحيي را در ‏آغوش مي گيرد و لب هاي او را که در هنگام حيات از لمس آن ها عاجز بوده مي بوسد، من نيز قاب عکس عاشقم را ‏که روي تلويزيون است بر مي دارم و لب هاي معشوقم را مي بوسم. حس انتقام جو و ساديستيک من درآن لحظه کمتر ‏از احساس سالومه نسبت به يحيي نيست.‏

من و عاشقم توي وان دراز کشيده ايم و تن سپرده ايم به گرماي ملايمي که از وان بر مي خيزد و آرام آرام ‏سيگارهايمان را دود مي کنيم. عاشقم مدام حرف مي زند و من با لبخندي گنگ و صدايي گنگ تر جوابش را مي دهم. ‏چشمانم را بسته ام و هنوز در خيال ساعت هاي پيش هستم و با خود فکر مي کنم که اگر عاشقم مي دانست که در اين ‏لحظه به چه چيزي فکر مي کنم، چه حالي پيدا مي کرد. حتي تصورش هم تنم را به لرزه در مي آورد. عاشقم مي گويد ‏که بهتر است از وان بيرون بروم؛ چون ممکن است سرما بخورم.‏

براي درک بهتر اين اين بخش از داستان، رجوع کنيد به فيلم بي وفا، به کارگرداني آدريان لين؛ سکانسي که دختر توي ‏وان دراز کشيده است و ناگهان نوشته ي روي دلش را مي بيند. همان نوشته اي که هنگامي که خواب بود، فاسقش از ‏روي شيطنت روي دلش نوشته بود. اين لحظه مهم ترين لحظه در روند شکل گيري روابط او و همسرش است. تا آن ‏لحظه همه چيز در حد يک شيطنت يا يک شوخي است؛ اما زماني که او اسفنج حمام را بر مي دارد و آن قلب سوراخ ‏شده را پاک مي کند، به قدرت جادويي پنهان کاري پي مي برد. از آن پس وارد مرحله ي ديگري از اين بازي شده است. ‏پيش از آن ممکن بود در يک لحظه ي خلسه و يا نشئگي همه چيز را براي همسرش اعتراف مي کند، ولي از ان پس ‏لذتِ هيجان نهفته در خيانت را درک مي کند و وا مي داردش تا مدام اين بازي را خطرناک تر کند.‏

من و عاشقم بازو در بازوي هم از مهماني بر مي گرديم. من پيراهن يقه بازي پوشيده ام و عاشقم مثل هميشه شلوار جين ‏و تي شرت به تن دارد. هر دو با هم و با صداي بلند ترانه ي "امشب شب مهتابه" را مي خوانيم. گاهي تلو تلو مي خوريم ‏و به بازوي ديگري آويزان مي شويم و گاهي از خنده ريسه مي رويم. عاشقم هر گاه که به کلمه حبيبم مي رسد، ‏ابروهايش را به سويم مي گيرد و با قيافه اي جدي انگشتش را به سويم مي گيرد و مرا خطاب قرار مي دهد. من با ‏صداي يک اکتاو زيرتر با او همکاري مي کنم.‏

براي درک بهتر اين بخش از داستان، رجوع کنيد به صحنه آغازين فيلم چه کسي از ويرجينيا وولف مي ترسد. در اين ‏صحنه اليزابت تايلور و ريچارد برتون هر دو سعي مي کنند تا احساس واقعي شان را درباره ديگري پنهان کنند، و اين ‏کار را با هزل گويي اي که اگر مواظب نباشند به راحتي به بد و بيراه گويي مي کشد، همراه مي کنند، و البته فراموشي ‏نيز به کمک شان مي آيد. فراموشي کمک مي کند تا خاطرات گذشته تغيير شکل دهند و گاهي به ياري ذهن يا احساس ‏مجروح بشتابد. احساسي برآمده از مرگ فرزند، يا سقط جنين، يا خيانتي که هرگز به درستي آشکار نشده و البته هرگز ‏هم انکار نشده است.‏

من و عاشقم در آپارتمان نشسته ايم و افسرده سيگار مي کشيم. من بي حوصله تر روي کاناپه دراز مي کشم و سيگار مي ‏کشم و او افسرده تر کنار شومينه دراز مي کشد و سيگار مي کشد. افسردگي همچون عشقه اي دست و پايمان را درهم ‏مي پيچد. من مي گويم که بهتر است يکي مان ديگري را ترک کنيم؛ چون معمولا در اين گونه مواقع يکي از عشاق ‏ديگري را ترک مي کند؛ عاشقم به پهلو مي غلتد و مي گويد اصلا حال و حوصله ي سرگردان شدن توي خيابان ها را ‏ندارد و اگر من خسته شده ام مي توانم او را ترک کنم. من به عاشقم يادآوري مي کنم که معمولا مردها بايد خانه را ترک ‏کنند؛ولي عاشقم زير بار نمي رود و در برابر اصرارهاي پياپي من فقط با چشمان خمارش نگاهم مي کند. من به عاشقم ‏مي گويم که ديگر نمي توانم همين طور افسرده سيگار بکشم و ديگر از افسرده سيگار کشيدن او حالم به هم مي خورد. ‏عاشقم پُک ديگري به سيگارش مي زند و مي گويد به نظرش هيچ کار ديگري به اندازه ي سيگار کشيدن افسردگي را به ‏اين زيبايي به رُخ نمي کشد. من در حالي که لب بالايي ام از شدت عصبانت مي پرد، به اتاق خواب مب روم و سي دي ‏سونات سي بِمل شوپن را توي پخش صوت مي گذارم و روي تخت دراز مي کشم و به چند موضوع بي اهميت فکر مي ‏کنم.‏

اگر ويم وندرس فيلم پاريس تگزاس را از چند صحنه قبل تر شروع مي کرد، يعني از جايي که زن و مرد داستان دچار ‏ملال مي شوند، مي توانستيد به آن رجوع کنيد؛ ولي در حال حاضر بهتر است رجوع کنيد به همين سونات سي بمل ‏مينور شوپن، آن جايي که نت هاي چنگ صداي يکنواخت باران و ملال شوپن را در جزيره ي ماژورک به خاطر مي ‏آورند. هنگامي که شوپن در آن ويلاي قرن شانزدهمي که روي صخره هاي سنگ قرار داشت پشت پيانو نشسته بود و ‏نت هاي ملال آور و ويران کننده ي اين سونات را مي نوست، تنها به يک چيز مي انديشيد: ملال. ملالِ اجتناب ناپذيري ‏که پس از يک دوره طولاني عشق ورزي، پس از خيانت ها، بي خيالي ها، فراموشي ها، دعواها، مستي ها و نشئگي ‏ها، گريبان آدم را مي گيرد و چاره اي باقي نمي گذارد جز اين که مانند شوپن، در حالي که به صداي يکنواخت باران و ‏برخورد امواج با صخره ها گوش مي دهي، بدون توجه به بدخلقي هاي ژرژ ساند، نت هاي ملال آوري را که در خود ‏هيجان يک توفان ويران کننده را حمل مي کنند، روي کاغذ بياوري. هر چند که احتمالا ژرژ ساند هم دراتاق بغلي در ‏حال نوشتن داستاني بود که در آن معشوقي از روي ملال عاشقش را به قتل مي رساند. با وجود ابن من معتقدم که اگر ‏شوپن و ژرژ ساند به جاي رفتن به جزيره ي ماژورک به آرل مي رفتند، همان جايي ون گوگ آن آفتاب گردان هاي ‏زيبايش را کشيد، مطمئنا پيش از آن که کارشان به آن ملال غير قابل تحمل بکشد، به چنان جنوني مي رسيدند که حتما ‏يکي، ديگري را به قتل مي رساند، يا دست کم مانند ون گوگ که گوش خودش را بريد، يکي از آن دو عضوي از بدنش ‏را قطع مي کرد يا مي بريد.‏

 

عاشقیت در پاورقی books